تبلیغات
گذری بر مطالبی جالب و خواندنی - صدای پای آب (2)

گذری بر مطالبی جالب و خواندنی


مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند .... وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!

شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ.

سقف بی کفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

 

کودکی هسته زردآلو را، روی سجاده پدر تف می کرد.

و بزی از "خزر" نقشه جغرافی، آب می خورد.

 

بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب.

 

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

 

عشق پیدا بود، موج پیدا بود.

برف پیدا بود، دوستی پیدا بود.

کلمه پیدا بود.

آب پیدا بود، عکس اشیا در آب.

سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات.

شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ول گردی در کوچه زن.

بوی تنهایی در کوچه فصل

دست تابستان یک باد بزن پیدا بود.

 

سفر دانه به گل.

سفر پیچک این خانه به آن خانه.

سفر ماه به حوض.

فوران گل حسرت از خاک.

ریزش تاک جوان از دیوار.

 

بارش شبنم روی پل خواب.

پرش شادی از خندق مرگ.

گذر حادثه از پشت کلاک.

 

جنگ یک روزنه با خواهش نور.

جنگ یک پله با پای بلند خورشید.

جنگ تنهایی با یک اواز.

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل.

جنگ خونین انار و دندان.

جنگ "نازی"ها با ساقه انار.

جنگ طوطی و فصاحت با هم.

جنگ پیشانی با سردی مهر.

 

حمله کاشی مسجد به سجود.

حمله باد به معراج حباب صابون.

حمله لشکر پروانه به برنامه "دفع آفات".

حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر "لوله کشی".

حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.

حمله واژه به فک شاعر.

 

فتح یک قرن یه دست یک شعر.

فتح یک باغ به دست یک سار.

فتح یک کوچه به دست دو سلام.

فتح یک شهر سه چهار اسب سوار چوبی.

فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ.

 

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.

قتل یک قصه سرکوچه خواب.

قتل یک غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل یک بید به دست "دولت

قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ

همه ی روی زمین پیدا بود:

نظم در کوچه یونان می رفت.

جغد در "باغ معلق میخواند.

باد در گردنه خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

 

روی دریاچه آرام "نگین"، قایقی گل می برد.

 

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.

 

مردمان را دیدم.

شهر ها را دیدم.

دشت ها را، کوه ها را دیدم.

آب را دیدم، خاک را دیدم.

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.

جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم.

 

اهل کاشانم، اما

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

من با تاب، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

 

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد.

و صدای، سرفه روشنی از پشت درخت،

عطسه آب از هر رخنه سنگ،

چکچک چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.

و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،

متراکم شدن ذوق پریدن در بال

و ترک خوردن خودداری روح.

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای، پای قانونی خون را در رگ،

ضربان سحر چاه کبوترها،

تپش قلب شب ادینه،

جریان گل میخک در فکر،

شیهه پاک حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای، کفش ایمان را در کوچه شوق.

و صدای باران را، روی پلک تر عشق،

روی موسیقی غمناک بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،

پاره پاره شدن کاغذ تنهایی،

پر و خالی شدن کاسه غربت از باد...

 

 

 

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

 

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را، درز آجرها، می شمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

 

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان، میدهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

 

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

 

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

 

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ماره را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را، می شناسم،

رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را.

خوب می دانم ریواس کجا می روید،

سارکی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست،

مرگ در سایه خواهش

و تمشک لذت، زیر دندان هم آغوشی

 

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

 

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

 

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی «ماه»،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

 

زندگی شستن یک بشقاب است.

 

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی «مجذور» آینه است،

زندگی گل به «توان» ابدیت،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس هاست.

 

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

 

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.