تبلیغات
گذری بر مطالبی جالب و خواندنی - صدای پای آب (3)

گذری بر مطالبی جالب و خواندنی


مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند .... وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی  کرد

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.

 

رخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

 

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ذایقه را باز کنیم.

 

و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

 

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ، این همه سبز.

 

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که درآن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت.

و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت.

و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم که از پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.

 

و نپرسیم کجاییم،

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

 

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.

پشت سر نیست فضایی زنده.

پشت سر مرغ نمی خواند.

پشت سر باد نمی آید.

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است.

پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سردسکون می ریزد.

 

لب دریا برویم،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب،

 

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،

می رسد دست به سقف ملکوت.

دیده ام، سهره بهتر می خواند.

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است.

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره سرخ_ گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ اهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.)

 

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

 

پرده را برداریم:

بگذاریم که احساس هوایی بخورد.

بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.

بگذاریم غریزه پی بازی برود.

کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.

چیز بنویسد.

به خیابان برود.

 

ساده باشیم.

ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

 

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،

کار ما شاید این است

که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.

صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم.

هیجان ها را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بشناسیم میان دو هجای «هستی».

ریه را از ابدیت پرو خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را بازستانیم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

 

کار ما شاید این است

که میان نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم...

کاشان، قریه چنار، تابستان1343