تبلیغات
گذری بر مطالبی جالب و خواندنی - 4تا شعر...

گذری بر مطالبی جالب و خواندنی


مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند .... وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


تو این پست میخوام براتون 4تا شعر رو بذارم که از "حمید مصدق" و "فروغ فرخزاد" و "جواد نوروزی" و "مسعود قلی مرادی" هست...
این 4 تا شعر به هم مرتبطه...
برای خوندنش برید به ادامه مطلب...

بچه ها اول حمید مصدق شعری گفته بوده که این شعر دنباله پیدا کرده 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید 
و غضب آوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 
و تو رفتی،و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟

بعد ها فروغ فرخزاد در جواب شعر حمید مصدق این شعر روگفته:

من به تو خندیدم...
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است...
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک...
لرزه انداخت به دستان من 
و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت:برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد 
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت؟

و بعد از فروغ فرخزاد جواد نوروزی جواب این شعر رو داده:

دخترک خندید 
و پسرک ماتش برد!
که به چه دلهره از باغچه همسایه،سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد!
غضب آلوده به او غیظی کرد!
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم...
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره یک عاشق
و لب و دندان،
تشنه کشف و پر از پرسش دختر بودم...
و به خاک افتادم
چون رسولی نا کام
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
"او یقینا پی معشوق خودش می آید!"
پسرک ماند و روی لبش زمزمه بود:
"مطمئنا که پشیمان شده بر می گردد!"
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ولی ذراتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...

و اما...
نفر چهارم که این شعر رو ادامه داده مسعود قلی مرادیه:

او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسلیه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضب آلوده نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض چشمانت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل دردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سالهاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزین دختر من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آن روز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم!
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟


امیدوارم خوشتون اومده باشه....
نمایش نظرات 1 تا 30