تبلیغات
گذری بر مطالبی جالب و خواندنی - ندای آغاز

گذری بر مطالبی جالب و خواندنی


مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند .... وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!


امیدوارم که از آپ های این دفعه تا به حال خوشتون اومده باشه...
در این جا قصد دارم یکی دیگه از شعرهای سهراب سپهری رو براتون بذارم...
البته اول از اهورا جون تشکر میکنم که برام آمادش کرد...
دستش درست!...
حالا بریم سراغ این شعر که اسمش ندای آغاز هست...
برای خوندن برید به بخش "ندای آغاز"...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



کفش هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد:"سهراب"؟

آشنا بود صدا،مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه،و شاید همه مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو،خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پُر آواز پَر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یگ باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

_دختر بالغ همسایه_

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

چیز هایی هم هست،لحظه هایی پُر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟!

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد:"سهراب"!

کفش هایم کو؟...



خوب این هم از شعر...

فقط یادتون نره در قسمت friends comment حتما نظر بدید...

بدرود تا دفعه بعدی...